چقدر سخت میگذرند این روزهای لعنتی
گاهی حسادت میکنم به بعضی ها
که چقدر کنار هم خوشحالند
من اما..
هر روز دلهره دارم
حتی میترسم حرفی بزنم که به تو بر بخورد
شک دارم 1 این چنین باشد..
تصور من از عشق چیز دیگری بود..
نمیدانم زندگی قرار است چگونه پیش برود
اما میدانم که من دیگر آن آدم همیشگی نیستم
دیگر هرگز از ته دلم خوشحال نمیشوم..
چقدر عوض شده ام
گاهی خودم را نمیشناسم
میترسم..
میترسم روزی از این دنیا دل بکنم
و تو بمانی و "حسرت"
میترسم هیچوقت عوض نشوی
اگر همین گونه بمانی
همینقدر لجباز و لجوج
همینقدر بی عشق و بی محبت..
نمیدانم چه میشود
فقط میدانم فکر تو تمام دنیایم را بهم ریخته..
آرامم کن لطفا
برچسب:
نویسنده: نیکا حسنی