د ر د
چه واژه ی عمیقی
تمام خاطراتم درد میکنند..
جسمم روی زمین است و افکارم هزار جا..
فکر
چقد بد است تمام ۲۴ ساعت شبانه روز چند فکر دردآور تمام ذهنت را مشغول کنند..
فکرهای مزاحم
که هیچوقت نمیگذارند شاد باشی..
هرلحظه منتظر اتفاقی..
اتفاق بد..
شاید هیچوقت اتفاقهایی که به آن فکر میکنی نیفتد..
ولی فکر میکنی..
من با خودم درگیرم..
با افکارم..
افکارم درد میکنند..
آنقدر خسته ام که حس میکنم خواب عمیق مرگ هم
آرامم نمیکند..
روزها..شبها.. میگذرند خوب یا بد..
تلخ یا شیرین..
آخر سر میگذرد..
من دارم جوانی ام را هدر میدهم
چشم بر هم بگذارم تمام موهایم سفید میشوند
و حسرت تمام روزهای از دست رفته ام را میخورم..
پیر که شوم شاید دیگر فکر نکنم
شاید کمی آرام باشم آنوقت
من تمام زندگی خودم و اطرافیانم را به دست خدا سپرده ام
هروقت میترسم میگویم خدایا همه چیز را به تو میسپارم
و امشب باز فریاد میزنم:
خدایا به دادم برس..
دلم تنگ است و هیچ غلطی نمیتوانم بکنم..
این بغض لعنتی هم مدام می آید..
درد دارد..
خسته ام..
شاید خواب عمیق مرگ خستگی ام را تسلی بخشد..
شاید..
برچسب: روزهایم,
نویسنده: نیکا حسنی