از آسمان چه خبر؟
مهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟
مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم
مرا ببخش که بزرگ شدم
که بدون تو دوام آوردم
بابای مهربانم
بعد از تو من دیگر زندگی نکردم
اگر نفسی مانده به اجبار است..
تو که رفتی دنیای مرا هم با خودت بردی
دنیای من مهربانی ات بود
محبتت بود
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا
کاش میشد یکبار دیگر ببینمت..
هیچکس محبت تو را به من نداشت تو مثل کوه پشتم بودی
تو که رفتی به ناگاه فرو ریختم
احساس خلأ کردم
دوستت دارم بابا
و همیشه بیشتر از قبل جای خالی ات را احساس میکنم
روز پدر است و من بجای بوسیدن دستان زحمت کشت
بر سنگ سرد مزارت بوسه میزنم
نمیدانی چقدر سخت است..
اما با بغضی که گلویم را خفه کرده
و با اشکهای پنهانی ام
میگویم
روزت مبارک بابا..
برچسب: مبارک,
نویسنده: نیکا حسنی